دلم می گیرد...
دلم می گیرد آن هنگام...
که می دانم دلت از دست من شاکی است...
که می دانم دلت از دست من شاکی است...
دلم می گیرد آن لحظه...
که می فهمم دلت سرشار از غم هاست...
دلم می گیرد آن روزی که می بینم...
ز چشمانت قطار اشک می آید...
دلم می گیرد از سردی...
دلم می گیرد از لرزش...
زمانی که به آغوشم سپاری دست و بازویت...
و آه ای کاش...
این ساعت بگیرد سرعتی دیگر...
.
.
و هر چه زود پایان یابد این دفتر...
بپیچد ناله ای در شهر...
برآید صحبت آخر...
که ای عشقی که رنجیدی...
ازم بگذر....
ازم بگذر...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 10:59 توسط
|
این وبلاگ به هیچ گروهی وابسته نیست.