آغوش بگشا...

آغوش بگشا و مرا جا کن در آغوشت


هرگز نخواهم کرد یک لحظه فراموشت

 

هر شب زنم فریاد و گویم دوستت دارم


جانم فدای خنده های ریز و خاموشت

نمیدانم!

سرت بر سینه ام بود و نگاهت توی چشمانم

چشیدم طعم لب هایت ، فنا کردی تو ایمانم

 

در آغوشت کشیدم باز تا گویم تو را : ای عشق

چه آوردی به روز من؟؟ نمیدانم! نمیدانم!

در نگاهت چیست؟؟

طعم لبهایت عسل ، خندیدنت شهد و گلاب

می کنی با عشوه هایت دین و دنیایم خراب

 

در نگاهت چیست که آتش زند بر جان من

در فراقت می کشم هر لحظه دریایی عذاب

 

 

فدای تو...

خودم دیدم که چشمانت درخشید

خودم دیدم که لبهای تو خندید

 

فدای قد و بالایت شوم من

که گیسوهای تو درباد رقصید