پس نداد و رفت...

آخر دوای درد مرا پس نداد و رفت
درمان روی زرد مرا پس نداد و رفت
اشکم چو دید خنده تلخی زد و گذشت
تاوان اشک سرد مرا پس نداد و رفت
در خود شکستم و فریاد من سکوت
دادِ دل تمام مرد مرا پس نداد و رفت
کل و جود مرا او به دست داشت
یک ذره گَرد مرا پس نداد و رفت
در شوق او شب و روزم به جنگ شد
پاداش این نبرد مرا پس نداد و رفت
دردم ز اوست و درمان من هم او
آخر دوای درد مرا پس نداد و رفت
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ ساعت 10:53 توسط
|
این وبلاگ به هیچ گروهی وابسته نیست.