یکی از دوستان مرا نصیحت میکرد.

پنداشتم که مرا مورد تمسخر خویش قرار داده و سعی بر سر کار گذاشتن حقیر دارد.

برآشفتم و قصد جان وی کردم.اما وی از من هراسی نکرد . مرا نادیده گرفت و نصیحتش را گفت.

با شنیدن پندش به خویشتن خویش باز گشته و از عصبانیم پشیمان.چرا که پندش این بود:

ای دوست در این روزگار بکوش که آنقدر سیاه شوی تا حتی فکر سیاه کردنت هم به ذهن هیچکس خطور نکند!!