حکایت من و نصیحت!
یکی از دوستان مرا نصیحت میکرد.
پنداشتم که مرا مورد تمسخر خویش قرار داده و سعی بر سر کار گذاشتن حقیر دارد.
برآشفتم و قصد جان وی کردم.اما وی از من هراسی نکرد . مرا نادیده گرفت و نصیحتش را گفت.
با شنیدن پندش به خویشتن خویش باز گشته و از عصبانیم پشیمان.چرا که پندش این بود:
ای دوست در این روزگار بکوش که آنقدر سیاه شوی تا حتی فکر سیاه کردنت هم به ذهن هیچکس خطور نکند!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 15:7 توسط
|
این وبلاگ به هیچ گروهی وابسته نیست.